امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 20 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
ستاره و سحرستاره و سحر، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره
مامان زهرهمامان زهره، تا این لحظه: 45 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
وبلاگ امیرحسین و ستاره و سحروبلاگ امیرحسین و ستاره و سحر، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

امیرحسین و ستاره وسحر

تولدت مبارک نفس مامان و بابا❤️

نمی دونم اگه نبودی ، اگه نداشتمت،  اگه لبخندای قشنگ و چشمای مهربونت رو نمی دیدم ، دنیای الانم چه شکلی بود!! نمی دونم چی می شد برام امید و انگیزه ..... فقط می دونم اگه نبودی زندگی اصلا دوست داشتنی نبود😘 قشنگ نبود 😢 همه چی روشن و رنگی نبود 🌈 خوبه که هستی نور زندگی من تولدت مبارک نفس مامان و بابا❤️ دوستت داریم 😍 ...
2 بهمن 1402

تولدتون مبارک قلبای من

تولدت مبارک قلب من وجودت ، بودنت ، به دنیا اومدنت و موندنت تو زندگیمون مثل معجزست، نمی دونم چطور شکرانه ی این معجزه رو به جا بیارم آخه انگار خدا دونه دونه حرفهای دلم رو شنیده بود و بعد شما رو بهم داد.... اومدین و شدین همه کس من و بابا .... ...
29 مرداد 1402

روزت مبارک جان دلم....

و این بار برای تو.... تو که آرامش لحظه لحظه ی زندگیمی یک زمانی تصمیم داشتم تنها باشم اما دلم با تنهایی کنار نیومد. تو اومدی و همه ی وجودم لبریز از عشقت شد. یک عشق آسمونی و زیبا زندگی و باهم شروع کردیم با یک دنیا امید و آرزوهای قشنگ کنارت غم و غصه ای نداشتم و هر چی ک بود عشق بود و عشق سالها گذشت و گذشت تا رسیدیم به اینجا. کنارهم موهامون سفید شد و گرد گذر زمان رو صورتمون نشست و چقدر تو زیباتر و خواستنی تر شدی. خدا به ما ، سه تا گل زیبا هدیه داد و اینطوری زندگیمون با معنی تر و هدف دارتر شد. حالا تلاشمون باهم و برای یک هدف غم و غصه هامون باهم و شادیهامون باهم. حالا فقط کافیه یک نگاه بندازیم به چشم هم و...
25 بهمن 1400

پسرم امیرحسینم تولدت مبارکمون باشه عزیزدلم.

سحرگاه یک روز سرد  و برفی از ماه بهمن چشمت و به این دنیا باز کردی شیرین زبونی کردی هر چند با تاخیر باهم قدم زدیم و بازی کردیم هرچند با تاخیر اما بهر حال روزهای هوبی داشتیم . از خاطره ها و آرزوها چیزی نمیگم چون حتما بغض لعنتی خفه م میکنه. رسیدی به سن مدرسه و لحظه ی تلخ سنجش و دنیایی ک روی سرمون آوار شد. اسمش معلولیت ذهنیه بازم لطف خدا شامل حالمون شد و بهمون دل گرمی و صبر عنایت کرد. سالهای مدرسه گذشت وگذشت تا رسیدی به امروز ...... عزیزدلم جاااانم پسرم  قربون اون ذهن کم توان و قلب بزرگ و مهربونت برم شناسنامه ت عکس دار شد. پشت لبت سبز شد و بهمون یاداوریمیکنه ک مرد شدی این سالها...
2 بهمن 1400

دلتنگی

#دلتنگی #دلتنگی چه واژه ی تلخ و غریبی . چه حس سرد و سنگین و غم انگیزی کاش دلتنگی مثل اشک بود می ریخت و تموم می شد می ریخت و سبک می شدی اونوقت مجبور نبودی هرروز این حجم از دلتنگی و دنبال خودت اینطرف و اونطرف ببری. آقاجووون عزیز دایی مهربون پدر صبور و دلسوز و دوست داشتنی رفتن و پرکشیدنت یک کوه دلتنگی و غم و تنهایی و بیکسی رو رو شونه های ضعیفمون گذاشته. مگه میشه زیر بار این همه غم دووم آورد. همه ی ما اگه جونی داشتیم اگه صبری داشتیم اگه قدرتی داشتیم بخاطر این بود ک تو پشتمون بودی . تو حمایتمون می کردی. تو راهنماییمون می کردی. نگاه گرمت، لبخند مهربونت،صلابت گفتار و رفتارت،عظمت راه رفتنت به ما جوون تازه می داد. شور زندگی دا...
27 مرداد 1400